گوشه ی دانشکده مون یه نمازخونه ی نقلی وجود داره. من رو تا تو دانشکده ول می کردی، می رفتم اون تو. یا می نشستم یا می خوابیدم یا تکلیف هام رو انجام می دادم یا خدایی نکرده نمازی چیزی می خوندم...

با دو سه تا از رفقا همیشه با هم بودیم. یکی شون که به معنای واقعی کلمه تارک الصلاه بود، و یکی شون از اینا که نمازشون ماکزیمم ۲ دقیقه طول می کشه.

خلاصه، از اونجایی که من اکثرا کار و بارام رو می بردم تو نمازخونه انجام می دادم و اونجام جای دنج و خلوتی بود، این رفقا هم تا یه حدی عادت کرده بودن بیان تو نمازخونه بنشینن و … (البته یادمه اولاش یه ذره اکراه داشتن) یه نماز جماعت ظهری هم برقرار بود که با حضور حداقلی خواص که نصفشون هم کارکنان بودن سر پا بود!

البته چه می شه کرد، دانشکده هنر بود دیگه!! (آدم رو رعد و برق بگیره، جوّ هنری نگیره).

امام جماعتش یه عادت خوبی که داشت، این بود که




برچسب ها :
تارک الصلاه ,  نماز جماعت ظهر دانشکده هنر ,  امر به معروف و نهی از منکر ,  فیس بوک ,  نمازخون شدن ,  یکتا پرست ,  لااقل بپرست ,